ستاره ی اندیشه ها...

من ستاره ی اندیشه هایم را توسط شهاب سنگ های نادانی که به سویم پرتاب می شود،در حال نابودی می بینم ستاره ای بس درخشان و روشن به روشنی آفتاب

و همزمان با نابودی اش من نیز به نیستی می روم چراکه اندیشه هایم محو خواهند شد و من آسمانی بی ستاره خواهم داشت

و اکنون در هراسی خوفناک به سر می برم چراکه توان من در برابر شهاب سنگ هایی که منطق را می زدایند و جهل و نادانی را به بار می آورند ناچیز است

توان من نیروی خدایم را می طلبد و تنها او نیروی مقابله با آنان را دارد

و من در انتظار یاری اش سختی ها را در نهایت جان خریدار ام

تا شاید مرا از این سرزمین رهایی بخشد یا آنکه سنگ ها را پیش از آسیب رساندن به من در خشمش بسوزاند و مرا آزادی بخشد تا ستاره ی تفکرم به نوری فراتر از تصور دست یابد و همه را از گرمای زندگی بخشش مشعوف سازد

آنگاه دیگر نیازی به بازتابش نور خورشید توسط ماه نیست زیرا ستاره ی من در آسمان شب را از تاریکی ها می رباید و روزی جاوودانه را برایم به ارمغان می آورد و من به خوبی می دانم تمام ستارگانی که سوسو می زنند حال و روز ستاره ی مرا دارند و من برای تحقق آرزوهای شیرین تمام ستارگان ،در تمنای خدایم به نیایش می پردازم....

/ 0 نظر / 9 بازدید