................

...و آنگاه سخنان ملامت انگیزشان را پیوسته بر زبان می آورند و کلام درونشان را افشا می نمایند

واز ورطه ی متانت به در می آیند تا سخنانشان را بی کم و کاست بیان کنند ،بی توجه به اطراف ،بی توجه به انسانیت

خیر آنان انسانیت را سال هاست که به فراموشی سپرده اند ولی نه آگاهانه بلکه ناآگاه

آنان می پندارند انسانیت را در وجودشان به کمال رسانیدند چراکه لحظه لحظه از حیاتشان را که در منجلاب پستی و حقارت به سر می بردند لحظه های رسیدن به کمال می دانند!لحظه های انسانیت!لحظه هایی که می خواهند به دیگران ارزانی دارند ولو بالجبار

و این مرا رنجه می دارد مرا به تنگ می آورد و من بی آن که اعتراضی در پی گیرم سخنانشان را فراگیر می شوم

سخنانی تعفن انگیز و بس مخوف ،سخنانی که در نقاب انسانیت خود ستایی می کنند!

آنان در گوشهایم فریاد می زنند فریاد جور را،فریاد ستم وارشان را و من ناچار فرا می گیرم آن چرا را دوست نمی دارم

و می پذیرم عقاید مزحکشان را عقایدی که بدان ایمان ندارم و در افکارم همواره منعشان کرده ام

و در اندوهی ناباورانه افکارم را به یاد نخواهم آورد ،افکاری که دوستشان می داشتم و بدان می بالیدم

نمی دانم چگونه بانگ دردهایم را از درون سردهم گویی توانی در وجودم ندارم نمی توانم نه دیگر نیروی من به تحلیل در می آید

و من کماکان به نابودی نزدیک می شوم به نیستی به حقارت به مرگی دور از تصور

نمی دانم چرا خدایم فریاد هایم را نمی شنود خواسته هایم را پذیرا نیست

و سکوت می کند

چرا روز های تاریک مرا نظاره نمی کند و مرا آسوده خاطر نمی دارد ،مرا رهایی نمی بخشد

او بهتر می داند افکار مرا اهدافم را و نیاتم را

او در درونم فرمانروایی می کند ،می داند آنچه را در قلب من گذراست

او مرا می فهمد درکم می کند ،پس چرا انجام نمی رساند آنجه را من از او خواهانم ؟!

چرا مرا به خود وا می گذارد آن هم زمانی که نیاز ها به او دارم ....؟!

خستگی در وجودم سرازیر می شود. اندوه هایم به اوج می رسد و من می بایست در انتظار باشم

در انتظار یاری خدایم ،مدد جستن از او...

هنگامی که شادی هایم را می ربایند و نشاطم را زایل می دارند به من پیام آزادی می دهند و انسان شدن را به من امر می کنند!

و من افسوس ها خواهم خورد...افسوس نادانیشان را ...

و به تاراج می برند جوانی ام را شاد کامی ام را و کامرانی ام را ...

و تنها من ناگذیر سبوی چشمانم را پیوسته از اشکهایم انبوه خواهم ساخت

و سردی مرموزی را در درونم احساس خواهم کرد و به لرزه خواهم افتاد ،لرزه ی تنهایی، وجودم را مرتعش می سازد

ارتعاش بی مهری به جانم رخنه خواهد کرد و من همه ی درد هایم را به ناچار با آغوشی باز پذیرا هستم

آری پذیرای اندوه ،ذلت ،حقارت و هزاران درد التیام نیافتنی و پذیرای محو شدن شادی ها پذیرای نابودی خود....

 

/ 0 نظر / 10 بازدید