چه زود دیر می شود

چه قدر زود دیر می شود.....

وقتی معنای آن را یافتم که دیگر دیر بود آری من مفهومش را با تک تک سلول هایم احساس کردم و چه قدر دیر احساس کردم

دلم در تمنای ایستادن زمان است لحظه ها از من می گریزند و من ناباورانه در ورایی بهت آور به سر می برم

 زمان بی رحمانه  مرا در تنگنای زیستن می گذارد و چه ستم ها را روای من می دارد...

مگر من با او چه کرده ام که او پیوسته لحظه های تلخ را به من ارزانی می دارد...؟!

لحظه هایی مملو از ترس و وحشت ،سرشار از غم و افسوس و من چه قدر خالی می شوم

ای تنهایی چرا رهایم نمی کنی....؟

کاش می توانستم سرمای بی کسی را تاب آورم سرمایی که شب ها بیش از دیگر لحظه ها به سراغم می آید مگر من چه کرده ام با زمانه که این چنین مرا مجازات می کند؟!

من به حبسی آبدی محکومم بی هیچ گناه و سرشار از معصومیت...

محبوس ، مسکوت ، منفور و هزاران واژه ی رعب آور را نثار من می کنند و مرا مخدوش می دارند ....

مگر من چه کرده ام جز آن که می خواستم بزیستم آن چنان که شایسته ام بود نه آنچنان که زمانه برایم می خواست...؟!

چه قدر زود دیر می شود...

کاش لحظه ها در اختیار من می بودند کاش زمانه را از چرخش باز می داشتم

کاش ،کاش ، کاش.....

قلبم از غم های ناگفته ام  سراسر می شود و من به تحلیل می روم و زوالی را هستیم پیش می گیرد

فرسودگی مرا تا اوج نیستی پیش می برد و من تنها اختیار را از کف داده ام...

خدایا نمی دانم

دیگر نمی دانم تو را با کدامین نام بنامم با تو چگونه سخن گویم تا صدایم را آن گونه که من می خواهم بشنوی و آن گونه که من دوست می دارم پاسخ گویی...؟!

خدایا اشک هایم دیگر تاب ریختن ندارند و نه زجه هایم  تاب زدن تو این را به خوبی می دانی

خدایا می دانم تو صبور هستی اما من نیستم نه دیگر صبر هیچ چیز را ندارم

خستگی در نهایت وجودم رخنه کرده و مرا تا نهایت فرسودگی می برد...

خدایا لحظه ها چه شیرین می شوند اگر تو خواهانشان باشی

و چه دلنشین از بخشش تو و از بخشایش تو...

تو می دانی نور امیدم سو سو می زند پس امیدم را با شعله ات تابناک ساز....

/ 0 نظر / 31 بازدید