ღ*ღ آوای سکوتღ*ღ

سکوت است یگانه واژه ی سراسر ایهام!ღ

+ چه زود دیر می شود

چه قدر زود دیر می شود.....

وقتی معنای آن را یافتم که دیگر دیر بود آری من مفهومش را با تک تک سلول هایم احساس کردم و چه قدر دیر احساس کردم

دلم در تمنای ایستادن زمان است لحظه ها از من می گریزند و من ناباورانه در ورایی بهت آور به سر می برم

 زمان بی رحمانه  مرا در تنگنای زیستن می گذارد و چه ستم ها را روای من می دارد...

مگر من با او چه کرده ام که او پیوسته لحظه های تلخ را به من ارزانی می دارد...؟!

لحظه هایی مملو از ترس و وحشت ،سرشار از غم و افسوس و من چه قدر خالی می شوم

ای تنهایی چرا رهایم نمی کنی....؟

کاش می توانستم سرمای بی کسی را تاب آورم سرمایی که شب ها بیش از دیگر لحظه ها به سراغم می آید مگر من چه کرده ام با زمانه که این چنین مرا مجازات می کند؟!

من به حبسی آبدی محکومم بی هیچ گناه و سرشار از معصومیت...

محبوس ، مسکوت ، منفور و هزاران واژه ی رعب آور را نثار من می کنند و مرا مخدوش می دارند ....

مگر من چه کرده ام جز آن که می خواستم بزیستم آن چنان که شایسته ام بود نه آنچنان که زمانه برایم می خواست...؟!

چه قدر زود دیر می شود...

کاش لحظه ها در اختیار من می بودند کاش زمانه را از چرخش باز می داشتم

کاش ،کاش ، کاش.....

قلبم از غم های ناگفته ام  سراسر می شود و من به تحلیل می روم و زوالی را هستیم پیش می گیرد

فرسودگی مرا تا اوج نیستی پیش می برد و من تنها اختیار را از کف داده ام...

خدایا نمی دانم

دیگر نمی دانم تو را با کدامین نام بنامم با تو چگونه سخن گویم تا صدایم را آن گونه که من می خواهم بشنوی و آن گونه که من دوست می دارم پاسخ گویی...؟!

خدایا اشک هایم دیگر تاب ریختن ندارند و نه زجه هایم  تاب زدن تو این را به خوبی می دانی

خدایا می دانم تو صبور هستی اما من نیستم نه دیگر صبر هیچ چیز را ندارم

خستگی در نهایت وجودم رخنه کرده و مرا تا نهایت فرسودگی می برد...

خدایا لحظه ها چه شیرین می شوند اگر تو خواهانشان باشی

و چه دلنشین از بخشش تو و از بخشایش تو...

تو می دانی نور امیدم سو سو می زند پس امیدم را با شعله ات تابناک ساز....

نویسنده : ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٥


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢


+ ................

...و آنگاه سخنان ملامت انگیزشان را پیوسته بر زبان می آورند و کلام درونشان را افشا می نمایند

واز ورطه ی متانت به در می آیند تا سخنانشان را بی کم و کاست بیان کنند ،بی توجه به اطراف ،بی توجه به انسانیت

خیر آنان انسانیت را سال هاست که به فراموشی سپرده اند ولی نه آگاهانه بلکه ناآگاه

آنان می پندارند انسانیت را در وجودشان به کمال رسانیدند چراکه لحظه لحظه از حیاتشان را که در منجلاب پستی و حقارت به سر می بردند لحظه های رسیدن به کمال می دانند!لحظه های انسانیت!لحظه هایی که می خواهند به دیگران ارزانی دارند ولو بالجبار

و این مرا رنجه می دارد مرا به تنگ می آورد و من بی آن که اعتراضی در پی گیرم سخنانشان را فراگیر می شوم

سخنانی تعفن انگیز و بس مخوف ،سخنانی که در نقاب انسانیت خود ستایی می کنند!

آنان در گوشهایم فریاد می زنند فریاد جور را،فریاد ستم وارشان را و من ناچار فرا می گیرم آن چرا را دوست نمی دارم

و می پذیرم عقاید مزحکشان را عقایدی که بدان ایمان ندارم و در افکارم همواره منعشان کرده ام

و در اندوهی ناباورانه افکارم را به یاد نخواهم آورد ،افکاری که دوستشان می داشتم و بدان می بالیدم

نمی دانم چگونه بانگ دردهایم را از درون سردهم گویی توانی در وجودم ندارم نمی توانم نه دیگر نیروی من به تحلیل در می آید

و من کماکان به نابودی نزدیک می شوم به نیستی به حقارت به مرگی دور از تصور

نمی دانم چرا خدایم فریاد هایم را نمی شنود خواسته هایم را پذیرا نیست

و سکوت می کند

چرا روز های تاریک مرا نظاره نمی کند و مرا آسوده خاطر نمی دارد ،مرا رهایی نمی بخشد

او بهتر می داند افکار مرا اهدافم را و نیاتم را

او در درونم فرمانروایی می کند ،می داند آنچه را در قلب من گذراست

او مرا می فهمد درکم می کند ،پس چرا انجام نمی رساند آنجه را من از او خواهانم ؟!

چرا مرا به خود وا می گذارد آن هم زمانی که نیاز ها به او دارم ....؟!

خستگی در وجودم سرازیر می شود. اندوه هایم به اوج می رسد و من می بایست در انتظار باشم

در انتظار یاری خدایم ،مدد جستن از او...

هنگامی که شادی هایم را می ربایند و نشاطم را زایل می دارند به من پیام آزادی می دهند و انسان شدن را به من امر می کنند!

و من افسوس ها خواهم خورد...افسوس نادانیشان را ...

و به تاراج می برند جوانی ام را شاد کامی ام را و کامرانی ام را ...

و تنها من ناگذیر سبوی چشمانم را پیوسته از اشکهایم انبوه خواهم ساخت

و سردی مرموزی را در درونم احساس خواهم کرد و به لرزه خواهم افتاد ،لرزه ی تنهایی، وجودم را مرتعش می سازد

ارتعاش بی مهری به جانم رخنه خواهد کرد و من همه ی درد هایم را به ناچار با آغوشی باز پذیرا هستم

آری پذیرای اندوه ،ذلت ،حقارت و هزاران درد التیام نیافتنی و پذیرای محو شدن شادی ها پذیرای نابودی خود....

 

نویسنده : ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢


+ ...

نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٧


+ مرغان آواره(رابیندرات تاگور)...

مرغان آواره تابستان به کناره پنجره ام می آیند

آواز می خوانند و

پر می کشند.

برگهای زرد خاموش خزان

آه می کشند

و به زمین فرو می ریزند

ای گروه کوچک آوارگان جهان

ردّ پاهاتان را

بر کلامم جا بگذارید.

جهان برای عشقش

پرده  عظمت بر چهره بر می دارد

کوپک می شود

مانا یک ترانه

مانا یک بوسه جاودانه.

لبخند های خاک

اشکهایش را

شکوفا نگاه می دارد.

صحرای قدرتمند

می سوزد از غشق یک پر علف

که می جنبد و

     می خندد و

                         دور می شود.

*رابیندرات تاگور*

نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٧
تگ ها: شعر


+ ...

نویسنده : ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٥


+ دوستت دارم آزادی....

چه زیبا بود کلام آزادی و اندیشه میان ما و چه دلنشین امید ما به آینده ای بهتر

و جه زود فرجام یافت تمام اندیشه های امیدوارانه ی ما به سوی آزاد زیستن

و چه زود دانستیم واهی بودن یکایکشان را در دیاری خوفناک و تاریک

دیاری که دوستش می داشتیم و برای زیبایی اش می کوشیدیم ولی افسوس تمامی نیروهای ما زایل گشت و ما خود را چه احمق دانستیم و بازی را باختیم...

و امروز نمایان شد خباثت و جسارت آنان و نقاب مهربانی اشان را برداشتند

آنان که اعتماد ما را سوزاندند و جنایت وحشت آور شان را مشهور ساختند

و من به سرشت آلوده و ناپاکشان پی بردم و پایبندی به اصول الهی چه آسان نادیده می شد

و این ما هستیم تا بلندای شور و اشتیاق همواره استوار دربرابرشان می ایستیم تا عدالت را مقرر سازیم

و بر گذینیم برگذیده ی واقعی را هرچند در میانمان فاصله اندازند و ما آغشته به خون گردیم شاید خون ما تطهیر شود ،در راه آزادی و روشن اندیشی

و فراز آید نور و شادی بر سر ما

و ما آنان را محکوم به شکست خواهیم کرد تا بدانند آنسوی پلیدی،خوبی در تکاپوی است

و ما حمایت کنندگان نوری سبز هستیم نه هاله ی نوری تاریک هرچند در توهم

و فرود می آید نا عدالتی و دروغ

به امید آینده ای نه چندان دور

پاینده باشی میهن من....

نویسنده : ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٤


+ دوستت دارم...ولی!

ای تویی که مرا راهی روشن نشان دادی و تفکری نو و بس زیبا

ای تویی که به من آموختی خوبی ها را و مرا از پلیدی ها منع کردی ومن علی رغم راه روشن،توان رفتن را نداشتم و در تاریکی ها در حسرت دیدن می گریستم من تو را دوست دارم و در ژرفای قلبم تو را در خیال ساخته ام

اکنون که تو نوشته هایم را می خوانی من در کنار تو نیستم ولی تو در درون من می درخشی

مرا ببخش که تو را در قلب انبوه از گناهم نهاده ام و به یادت هستم و تو را دوست دارم

و تو را درقعر شراره های سوزناک که سزای من است می برم و نا آرامت می کنم

به دوستی ام با تو ببخش چراکه من امیدوارم ،آری امیدوارم خدایی که درونم پاسبانی مرا می دارد تو را به آرامش رساند هرچند همان خدا مرا می سوزاند ولی خدای درون من با تمام خدایانِ در تصور متفاوت است،خدای من مرا دوست دارد چراکه من او را دوست دارم

او بهتر از دیگران می داند هر کسی راه به قلب من ندارد هرچند سرزمین قلب من بسی وسیع است ولی من تنها تو را در آن دوست می دارم و خدایم را فرمانروایی جاودان نهاده ام

من برخلاف آیین دیگران زیسته ام و هم اکنون سزاوار جزایی دردناک هستم و دعایی را برای طلب آمرزش برای خدایم نخواهم خواند من نیایش با او را به عجز و ناله در نمی آمیزم و او را سراسر شوق می ستایم و سپاس گذارم

آری سپاس گذار تمام آفریده هایش برای من حتی آفریده هایی که مرا به زحمت می اندازند سپاس گذار دوستی من با تو و دوستی تو با من

 من تو را به خاطر نیکی هایت تا ابدیت به خاطر خواهم داشت آری نیکی هایی که تو نیز خود نمی دانی و من با نهایت وجود آنان را درک کرده ام و به خاطر دریافت دوبارشان از خدایم دیدار مجدد و طولانی تو را می خواهم شاید ذره ای به جبرانشان بر آیم

کاش مرا می فهمیدی  آن وقت  غمهایم دیگر برایم معنا نداشت چراکه تو مرا درک می کنی واین برایم بهترین مرهم هرچند بی اثر است

اشتباه نکن من تو را دوست می دارم و نه ،عاشقت نیستم ،قلب من در تپش نمی افتد من سزاوار عشقت نیستم و لیاقت هیج هویی را ندارم خود نیز بهتر می دانم و نمی خواهم فریبت دهم ،قلب من بی تاب عشق نخواهد بود و من در افسوس خواهم ماند گویی تنها اندیشه اش گناهان ناکرده ام و اندوه های فراوان من است دیگر جایگاهی برای عشق را نخواهد داشت من تو را دوست می دارم چرا که نیاز من به دوست داشتن توست و تنها دلخوشی من برای زیستن و تنها امید من تو هستی تا مرا دوست بداری و مرا درک کنی....

A.N

نویسنده : ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢۳


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٧


+ ستاره ی اندیشه ها...

من ستاره ی اندیشه هایم را توسط شهاب سنگ های نادانی که به سویم پرتاب می شود،در حال نابودی می بینم ستاره ای بس درخشان و روشن به روشنی آفتاب

و همزمان با نابودی اش من نیز به نیستی می روم چراکه اندیشه هایم محو خواهند شد و من آسمانی بی ستاره خواهم داشت

و اکنون در هراسی خوفناک به سر می برم چراکه توان من در برابر شهاب سنگ هایی که منطق را می زدایند و جهل و نادانی را به بار می آورند ناچیز است

توان من نیروی خدایم را می طلبد و تنها او نیروی مقابله با آنان را دارد

و من در انتظار یاری اش سختی ها را در نهایت جان خریدار ام

تا شاید مرا از این سرزمین رهایی بخشد یا آنکه سنگ ها را پیش از آسیب رساندن به من در خشمش بسوزاند و مرا آزادی بخشد تا ستاره ی تفکرم به نوری فراتر از تصور دست یابد و همه را از گرمای زندگی بخشش مشعوف سازد

آنگاه دیگر نیازی به بازتابش نور خورشید توسط ماه نیست زیرا ستاره ی من در آسمان شب را از تاریکی ها می رباید و روزی جاوودانه را برایم به ارمغان می آورد و من به خوبی می دانم تمام ستارگانی که سوسو می زنند حال و روز ستاره ی مرا دارند و من برای تحقق آرزوهای شیرین تمام ستارگان ،در تمنای خدایم به نیایش می پردازم....

نویسنده : ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱٧


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٤


+ خدایا دوستت دارم....

هنگام طلوع آفتاب،آن زمان که زندگی جان می گیرد ،

من به آسمان ارغوانی رنگ می نگرم

و زندگی را آنچنان پوچ می پندارم تا مرگ را با اشتیاق تمام طلب کنم.

من مدتهاست از مرگ هراسی ندارم...

من به بیداری نور در لابه لای ژرفای سرزمین های افسون شده که در فضایی بیکران مشهور می شود نخواهم نگریست...

نگاه من به پستوهای تاریک فراموش شده ی درونم مرا به جست و جوی سیمایی یگانه وا می دارد

و در وادی خیالم میثاق با او را مهیا خواهد کرد .

اندیشه ی من به دیاری ست فراتر از کائنات و دور از تصور کاهنان و اساطیر،

دیاری شگرف که از ازلیت پر می گشاید تا به ابدیت کوچ کند و راز نهفته در درونش را به کاوش می گذارم رازی که هیچ یک از ساحران قادر به سحرش نیستند

من به فراسوی هستی هجرت خواهم کرد تادیدار معشوق را با ساغری آکنده از نابترین شراب های ناکجاآباد به مستانگی هرچه تمام با شکوه سازم

دیداری به دور از آداب فرسوده ی ذهن با نغمه های شادمانی و نواختن سازهای نامحدود از تار را استادانه به نمایش خواهم گذاشت

تا او را خرسند نمایم و او مرا با زیبایی بی نهایتش سرشار از شور و شعف خواهد کرد

و آنگاه ستایشش را در اوج هوشیاری برانگیخته از شراب به تمام عاشقانش نشان خواهم داد

ستایشی که درآیین هیچ مسلکی حلول نکرده و فراسوی فکر است...

و من معنای نور را درنخواهم یافت مگر با نگریستن به چشمان او چراکه نور از چشمانش سرچشمه می گیرد

و رنگهای هستی را جز در او نمی جویم.باران زاییده ی حس های تحسین آمیز اوست

و هوا را از نفسهایش تنفس خواهم کرد هوایی به زلالی او و نه هوای پوسیده ی مصدود را

و من به پاس و احترام گرانبها ترین هدیه را با لبهایم به او ارزانی می دارم تا او مرا تا انتهای ابدیت به یاد آورد

و عشق را دروجود نامرئی ام بدمد

آری من با صدایی طنین انداز به او خواهم گفت:

خدایا دوستت دارم...!

نویسنده : ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳


+  

خدای من،خدای مهربانی ها،مرحم شب های غم انگیز تنهایی من

مرا یاری کن دیگر توانی برایم نمانده ،

من قطره قطره به دریای ویرانی می پیوندم

دست هایم گرمی آغوشت را می طلبند و چشم هایم دوستی تو را خواهش می کنند

دیگر بهانه هایم به انتها رسیده اند و امید ها یم چشم به راه تو هستند

یاری دهنده ی من در لحظه های طاقت فرسا دستهایم را نظاره کن یاری تو را می خواهند

آرزوهایم ملتمسانه به تو نگاه می کنند تا رویایی نشوند....

خواهش هایم را تنها برای تو می فرستم پس آنها را گوش فرا ده و خواسته هایم را برآورده کن

می دانم تو را سنجشی در توانایی هایت نیست چراکه خواسته هایم برایت ناچیزاند

خدایا گوش کن به هق هقِ گریه های من در شب های تاریک بی کسی،شبهایی که تنها تو را می خوانم تا از تو مدد جویم...

خدایا من تو را در قصر شیشه ای قلبم فرمانروای سرزمین وجودم کرده ام اما رگبار اشکهایم به شیشه های قلبم برخورد می کنند و آن را خواهند شکست و من هراسانم از اینکه تو از قلب من بیرون روی و مرا در نهایت بی رحمی رها کنی

خدایا می شنوی؟!سکوت تلخم را می گویم سکوتی که با تو سخن می گوید و فریاد هایم رابه تو می رساند

خدایا به ملودی غم هایم که برایت می نوازم تا تو را نوازش دهد بنگر تهی شدنم را از نت هایش درخواهی یافت...

ای آزاده ترین آزادگان مرا از زندانی که در آن رنج می برم رهایی بخش....

چشم هایم دیگر قادر به گریستن نیستند لرزش تارهای گلویم بغضم را خواهند شکست و من از درون خالی می شوم

دیگر احساس خوشی را درک نخواهم کرد لبخند هایم همه مصنوعی اند من تمام حس های خوب را در وجودم می سوزانم

خدایا خسته ام از تمام مهربانی های تصنعی مهربانی هایی که در اوج آرامش مرا به نیستی می کشند

اما این را بدان هیچ گاه بدی را در دل جای نخواهم داد من رشک و کینه را سالهاست که فراموش کرده ام

خدایا من مدتها پیش از تو آموختم شیرینی عسل به اندازه ی بخشش نیست

مرا به خاطر طعم شیرینش ببخشای تا آرزوهایم را به تو بسپارم تا آنها را حقیقت بخشی...

نویسنده : ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱


+ ...

نویسنده : ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۱


+ ...

به خاطر داشته باش روز هایی را که به شادکامی می سپردی چه طور آینده را به بازی میگرفتی و تنها حال را اندیشه ی خود می کردی

و به یاد آور روزهای ملال آور را

لحظه ها برایت طاقت فرسا بودند و به امید بهتر شدن ،آینده را در ذهن می پروراندی

و من به تو ندا می دهم روزهایی را که تا ابدیت به سوی شادابی حرکت خواهند کرد و جاودانه خواهند شد

لحظه هایی را که تو می آفرینی اندیشه ی تفکر دیروزت به فرداست

پس در آرزوی آینده ای بهتر اندوهگین مباش

تو تنها سازنده ی فردایت هستی، فردایی که برایت یگانه خواهد شد...

نویسنده : ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/۳۱


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٧


+ عدل الهی...

 

پروردگار من هرگاه به آفرینشت می نگرم که چگونه آنچه را ما پذیرنده نیستیم برایمان تدبیر می کنی اندوهی مرا فرا می گیرد و مرا هزاران پرسش تسخیر می کند....

پرسش هایی که مرا از حرکت باز می دارد و من هدفم را پوچ می پندارم ولی توان سخن با تو را ندارم چرا که تدبیرهایت همگی قاطع اند و من از اندیشه ی راندنم ازجانب تو می هراسم و ناگذیر سخنانت را فرا می گیرم زیرا راهی جز این در پیش ندارم

تو مرا آفریدی بی آنکه جویای مشتاق بودنم برای حیات شوی و سکنیم دادی بدون در نظر گرفتن خواسته هایم

براستی مرا جویا شدی کجا می خواهم زندگی کنم و با که باشم؟

می دانم هرگز پاسخی برای سوال هایم درنخواهم یافت تو مرا آفریدی و فرمان دادی تا بزیستم ولی از همان آغاز رنجشی مرا می آزرد رنجی که هم اکنون همراه من است آری زندگی کردن مرا آزرده خاطر می کند

چراکه من به خواست تو و اراده ات در حیاتم و مرا اراده ای نیست نمی دانم شاید اشتباه می کنم ولی چگونه می گویی به ما اختیار داده ای درصورتی که من هیچ توانی از خود ندارم؟! چگونه برایمان بهترین را می خواهی در حالی که من در حال و روزی بد به سر می برم؟! و تو را اندیشه ی گماشتن لطف و رحمتت بر ماست در حالی که ما غرق اندوهیم؟

همواره از ما خواستی به پاس آفریده هایت فرمان هایت را پذیرا باشیم بی آنکه خواسته ها و سخنان ما را گوش دهی

خدایا نمی خواهم تو را محکوم کنم من تو را همواره می ستایم اما اگر حرف هایم را به تو نگویم سینه ام از سنگینی غم هایم در هم می شکند ...

خدایا مگر عشق را در دلهایمان پنهان نکردی؟پس چرا نفرت در دلهایمان می پرورد؟

خدایا برایمان شادی و شور را قرار دادی؟مگر نمی دانی در مرداب غصه هایمان فرو می رویم

با این همه من تو را رها نخواهم کرد و شکوه ای نخواهم داشت همانطور خواهان رفتاری بدین سان از تو هستم

خدایا تو ما را ندا دادی بیدادگران را آتشی سوزناک گماردی ولی ما در این آتش سوزانیم

و برایمان پیام دوستی ومهر را فرستادی ولی ما جز دشمنی در این دیار نیافتیم

و تو بود فرمان اندیشیدن و من اندیشیدم آری سخنانت در فکر من بود ولی چون نتیجه ای دلخواه تو در بر نداشت بر من خشم گرفتی و مرا از درگاهت می راندی آری این را از نشانه هایش می دانم

خدا یا من اندیشیدم ولی چیزی که تو می خواستی را در نیابیدم و ناچار سخنانت را پذیرفتم

خدایا تو به من فرمان دادی تا اندیشه کنم و اراده ای دادی تا آنچه را که می خواهم در عمل در آورم در حالی که می گویی هرکه کاری برخلاف گفته هایم انجام دهد دوزخی پایدار است و سزاوار حقارت ولی من اکنون حقیر هستم آن قدر حقیر که باور هایم را در تباهی می بینم و هستی را در نیستی..

و پاسبانی ما را داشتی تا گزندی به ما نرسد و ما همواره از ستم ها رهایی نیافتیم

و همواره بد اندیشان بودند که بر ما غالب می گشتند و ما فریفته ی بدی ها بودیم و تو بودی رساننده ی ما به رستگاری

و تو شکیبایی را به ما ارزانی دادی تا سختی ها را به جان خریدار باشیم

خود نیز پاسوخ گوی چگونه آسایش می دهی همراه پارسایی در برابر سایش ها...

و افراشتی پیام صلح را و دنیا را بسی جنگ است

آزادی را جاودان دانستی تا ما کامروا شویم و این ما هستیم در بند اسیر

گفتی ما هرچه می خواهیم تو راست دهنده و ما راست آرزو های سوخته

رویا را تو سازنده بودی یا ما آن را خلق کردیم؟

خدایا مرا ببخشای من توان تو را نمی آزمایم تردیدی نیز بدان نخواهم داشت این را خردت حکایت می کند

اما کوشیدم دردهایم را به تو یاد آور شوم و از تو سوالی را خواهان که چگونه عدالتت را می گسترانی تا ما را خرسند کنی و ما پیوسته از بی عدالتی نالیده ایم

می دانم تو را شایسته ی کلام با من نیست و مرا سزاوار جزایی دردناک

پس به من نیرویی و رخستی ده تا آنچه را از آن خرم می شوم انجام دهم

نه من هرگز کاری نخواهم کرد تا دیگران را آزار رسانم ولی دلم می خواهد باور هایم را جامه ی عمل بپوشانم بی آنکه کسی مانعم شود

و از تو جواز آن دارم تا کسی به حکم سخنانت مرا از رفتن در راهم باز ندارد یاری ام کن تا عدالتت را بپویم تا به پیروانم نشانش دهم...

 

 

نویسنده : ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

 

دلم می خواهد گریه کنم تا دل خدا برایم به تنگ آید

آه سراسر اندوه ام را نثار باد کنم تا به آسمان برود

و بفهمند آسمانیان از روزگار من.

شاید ستاره ای دلش به حال من بسوزد و روشنایی وجودش را به من هدیه کند تا سرمای تنهایی ام را با گرمایی خوشایند بی جان کنم.

شاید ماه برایم نغمه ای خوش آهنگ بسراید و در اوج تنهایی ام مرا به مهمانی خویش دعوت کند

ویا مهتاب برای نوازشم به زمین آید و مرا از اندوه بیرون کشد

و آنگاه ستاره ی آرزو ها به سویم می آید و من آرزوهایم را در گوشش زمزمه خواهم کرد و تا اوج بی نهایت با بال های امید تا بی کران ها پرواز خواهم کرد و نوری سرتاسر وجودم را فرا خواهد گرفت و مراسرشار از شور می کند و من همچنان پرواز می کنم و هستی را چه زیبا خواهم دید و چه زیبا خواهم شد به زیبایی گل های بهاری

و لحظه ها برایم گوهر ارزشمندی است . طعم زندگی را به شیرینی عسل های دنیا احساس خواهم کرد

و برایم چه خوشایند است آواز دلنشین پرندگان مهاجر،پرندگانی که  به سوی آزادی می روند و برایشان دستهایم را به نشان دوستی تکان خواهم داد

و همچنان به هیاهوی پروانه ها میان گلهای رنگارنگ می نگرم

و پرواز را ادامه خواهم داد....

به اقیانوس مهر که می رسم خود را از آن سیراب خواهم کرد،آنچنان که بنگرند آب را تاکنون ننوشیده ام و خود را بدان مطهر خواهم کرد تا زالودگی ها را از وجودم بزدایم

و پیوسته پرواز خواهم کرد...

به سرزمین دوستی که می رسم نشانی از عشق را از مردمانش خواهم پرسید و آنان مرا می گویند که عشق را کجا خواهم یافت

و نشاطی به من خواهند داد و مرا راهی خواهند کرد

آری می روم تا خوشبختی را بیابم و از آن تا ابد نگه داری کنم

می روم تا عشق را دریابم و پر کنم هستی ام را از عشق

می روم سرزمین خوشبختی  که درآن هیچ چیز بد نیست و همه چیز خوب است

سرزمینی که نا مردمان را در آن نخواهی یافت و آزادی را تنفس خواهی کرد

نور را در دستانت به بازی می گیری

خاک آن از خون نیست خاک اش از جنس بلور خواهدبود

خانه هایش دیوار ندارند

پس همه جا خانه ی توست و تو آرامش را در می یابی

آری سرزمینی که درآن تنهایی آیین نیست همه با هم دوست اند

راز را نخواهی یافت در دلها و صداقت پیشه ی همی می باشد

سرزمینی که نیاز را احساس نخواهی کرد و من در آن سکنی می گزینم

و آنگاه به خوابی فرو خواهم رفت ....

نه ای کاش نمی خوابیدم گویی کابوس به من نزدیک است...

چشمانم را می گشایم ولی انگارکابوس نیست آن همه رویا بود پیش از این در رویا غوطه ور بودم

آری  خوشبختی را در رویا می دیدم و من اکنون در ژرفای تنهایی هستم و نیستی ام را نظاره می کنم

و همچنان گریه می کنم شاید دوباره به آن دیار روانه شوم دیاری که وجودش را در بیداری دریابم.....

 

نویسنده : ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

 

چه قدر آسمان تیره و تار است گویی اندوهی سراسر وجودش را تسخیر می کند

اندوهی غم انگیز ابر ها را گریان می کند

چه کسی می داند آسمان دلتنگ چیست؟! فریاد های آسمان را چه کسی می شنود

آسمان همچنان با غرش سهمناکش فریاد می زند گویی می خواهد به ما چیزی بگوید

ای کاش زبان آسمان را می دانستیم تا به آسمان دلداری می دادیم

ولی آسمان بی نیاز از دلداری دادن است شاید او دلش به حال ما می سوزد و برای ما سوگواری می کند

آری آسمان برای ما گریان است و افسوس روزگار ما را می خورد که چگونه آن را به تباهی می کشیم

او پیوسته بانگ سر می دهد تا ما به هوشیاری برسیم کاش همه به بی قراری های آسمان نگاه می کردند آنگاه حرف های آسمان را می فهمیدند و آن وقت آسمان دلش به آرامش می رسید ولی نه فهمیدن ما چیزی را تغییر نخواهد داد ما خود بهتر از آسمان می دانیم که زمین را به ویرانگی می کشانیم و نشاطش را می رباییم و به دست باد می سپاریم تا به دیار نیستی ببرد

و این ما هستیم که همواره غباری آلوده از گناهان را به آسمان می فرستیم

چه قدر غم انگیز است سرنوشت زمین و آسمان و چه غم انگیزتر سرنوشت ما

و ما هم چنان زمین را آلوده خواهیم کرد و برای خود توجیح را می آفرینیم تا به راه خود ادامه دهیم راهی که سرانجام آن عدمی است جاودانه

آری ما توجیح را می آفرینیم و گناهمان را چه زیبا جلوه می دهیم

ولی ای کاش تنها همین بود

نه ما با خود نیز سر جنگ داریم شاید آسمان به این خاطر سهمگین است ولی هر گونه می اندیشم اگر همگی گناه کنیم درستی چیست چه کسی راستی می کند نه انگار عده ای گناهکار نیستند تنها نظاره گر گناهان ما هستند ولی چه کسی می داند گناه چیست؟!

شاید همه می نگرند درستی به عبادت پروردگار است ولی چگونه آیا آنان که همواره در سجوداند درستکارند؟!

ویا آنان که مردم را به نیکی فرمان می دهند؟!

چه قدر خجالت آور است عبادتی که تنها به سجود ختم شود و نیایشی که از دل بر نخواسته باشد

چرا خدا فریاد نمی زند و آنان را به نیستی نمی کشد آنان که عشق را در دل ها نابود می کند و خلوتگاه عاشقان را ویرانه

چرا کسی به آنان نمی گوید بهترین هدیه ی خداوند به آدمیت را در دل ها می سوزانید و به دستاورد خود می بالید

و همچنان خدا را می پرستید شاید عبادت شما از سر واهمه ی مجازاتی است که خدا آن را ندا داده

دلم میخواهد با فانوس کوچکم دل ها را روشنایی بخشم تا همهمه ی صدا ها تا آسمان پرواز کند و به آسمان مژده ی شکوفایی عشق را بدهد و بگوید دیگر شب را به ما هدیه نکن چرا که ما آنان را که از تو شب را می طلبیدند در زنجیر مبحوس خواهیم کرد و به اندازه ی تازیانه هایی که به عشق می زدند به آنان تازیانه خواهیم زد و به آنان سکوت را می خورانیم

و آنگاه چه زیبا می شوند آسمان و زمین و چه با نشاط می شود طبیعتشان دیگر پژمردگی را حس نخواهیم کرد و رهایی را خواهیم چشید آنچنان که به آسمان ها پرواز خواهیم کرد و چه بی معنا می شود خاموشی و نور سرتاسر زمین رخنه خواهد کرد

و تنها عشق است جانشین فرمانروایی خدا بر زمین....

 

نویسنده : ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

نمی خواهم دیگر نمی خواهم فریادهایم را در زنجیر مبحوس کنم

و نباید ها را برای خود یاد آور شوم

نه دیگر توان خاموشی ندارم دلم می خواهد از زندانی که من آن را سکوت می نامم رهایی بخشم

دلم می خواهد فریاد هایم به گوش آنان که مرا رنج می دادند برسد

و مرا بفهمند که دیگر تاب سازش ندارم

و سکوت را در آتش نیستی بسوزانم

هرچند من در آرزوی گفتن خواهم ماند بی آنکه کسی کلامم را بشنود

ای کاش می شد آرزوهایم به واقعیت بپیوندد هرچند می دانم سرانجام آن رویایی بیش نیست...

 

نویسنده : ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ خاطره....

من گفتم برایم خاطره ای بگو و تو حرف هایی زدی که برایم خاطره شد

چه زیبا می گفتی و من مبهوت تو بودم

و به واژگان کلامت می نگریدم که چه هنرمندانه آنان را می آفریدی

و مرا با جادوی کلامت می فریفتی

آری تو برایم خاطره نگفتی خاطره ساختی

خاطراتی که هیچ گاه تکرار نخواهند شد

تو می گفتی و من به چشمانت می نگریستم و تو چه زیبا می گفتی

آری زیبایی کلامت مرا در اقیانوسی از حیرت غرق می کرد

و تو بودی که با حرف هایت مرا از گرداب نیستی نجات دادی

و من با حرف هایت راه خود را یافتم ،راهی که به جاودانگی می رفت

و تو همچنان می گفتی و من سکوت می کردم

آری پیوسته سکوت می کردم تا تو سخن بگویی

و آنگاه لحظه ها شتابان از من و تو می گریختند

و ما از هم جدا می شدیم

و من از تو خواستم آنچه را که نگفتنی ست

با صدای بی صدایی،

صدایی از جنس سکوت،بگویی

و تو برایم نوشتی ناگفته ها را

و امروز من نوشته هایت را می خوانم

و تو را به یاد می آورم که چگونه مرا از ظلمتی مبهم نجاتم دادی

آری تو به من اندیشیدن آموختی نه اندیشه های تو خالی را

اکنون به پاس دوستی هایت نوشته ات را می خوانم تا یادم باشد

هر آنچه از آن تو می بود.....

 

نویسنده : ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ می شنوم...

می شنوم

آری صدایش را می شنوم ٬صدای تپش های قلبم را به خوبی احساس می کنم

تپش هایی که فریاد می زنند٬ فریاد زندگی را

و مرا هرلحظه یادآور می شوند

 نمی دانم شاید صداها برایم معنا ندارد معنایی که برایم بیانگر زندگی باشد

گویی به اغما رفته ام  اغمایی که مرا از زندگی کردن فاصله می اندازد

و این فاصله ها هر لحظه بیشتر و بیشتر می شوند

ولی من بی اراده ام آری من نیز خود می دانم به سوی نیستی می روم

اما خود را در سکوت غوطه ور می کنم

شاید تپش های قلبم فریاد درد هایم را می زنند ای کاش کمی بلندتر بود صدایشان

هرچند تنها من می توانم آنها را درک کنم

خدایا دلم گرفته....

دلتنگی من به خاطر بی کسی نیست نه بی قراری هایم به خاطر هیچ کس نیست

 من دلم به حال خودم می سوزد سوزشی که قلبم را نشانه می رود

دلم به حال خودم می سوزد که چگونه در سکوت فرو می روم و پذیرنده ی کلام دیگرانم

و این مرا بسیار رنج می دهد

ای کاش می توانستم سکوتم را بشکنم....

 

نویسنده : ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ معلم اندیشه ها

 نمی دانم برای چه و برای که می نویسم ولی می دانم می نویسم تا فراموش نکنم هرآنچه در سکوت پنهان می کنم براستی نوشتن چه خوب است  معلم اول دبستانم را که مرا خواندن و نوشتن یاد داد چه خوب به یاد می آورم و قدردان زحماتش هستم براستی معلمی بهترین شغل است آری این معلم است که مرا می آموزد تا بیندیشم معلمی آموختن اندیشیدن است نه اندیشه ها معلمی که تنها اندیشه ی خود را به شاگردان بیاموزد که معلم نیست معلمی که تنها راه خوب را نشان دهد بی آنکه بدی ها را یادآور شود هم معلم نیست

چرا ما تنها خوبی را می آموزیم هرچند این آموزش همراه با منطق نیست ما یاد گرفتیم خوبی ها را از کتاب ها نام ببریم بی آنکه بگوییم چرا آنان را خوب می نامند

تنها می خواهیم واژگانی را در ذهن شاگردان حکاکی کنیم ولی بی خبر از آنکه تنها واژه ای در ذهن حک می شود که خود آن را درک کرده باشد نه حفظ

شاید به همین دلیل باشد که همه در درس دینی نمره نمی آورند چراکه تنها حفظ می کنند و تنها کسانی نمره می آورند که قبل از همه یاد گرفتند چه طور حفظ کنند نه اندیشه کنند

چرا ما در بی راهه ها قدم می گذاریم مگر نه این است که سرنوشت پوچی را ندا می دهد شاید ما محکوم به آن هستیم محکوم به تهی شدن

آری مجازاتی که ما بدان دچار هستیم به خاطر سکوت ماست ای کاش قبل از آن که می آموختیم چه طور بنویسیم و بخوانیم می آموختیم چه طور سکوت نکینم

هرچند اندیشیدن را آموختیم ولی یاد نگرفتیم چه طور اندیشه هایمان را اعلام کنیم

پس شاید معلمی بهترین باشد که اندیشیدن را همراه با گفتن به ما می آموزد....

نویسنده : ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ خدایا...

خدایا از تو می خواهم مرا جرئت گفتن دهی گفتنی که مرا از این گردابی که در آن غوطه ورم بیرون کشد

گفتنی که حرف هایم را با صدای شنیدنی به آنان که می خواهم بگویم برساند

خدایا نگذار  در این سکوت غرق شوم چراکه  هرلحظه موریانه های وجودم مرا از درون تهی می کنند و من واهمه از آن دارم که هرگز کسی مرا نفهمد و من با واژگانی که برای گفتن می آفرینم و آنان را در گلویم جای می گذارم بمیرم

خدایا بغضی وجودم را فرا گرفته سراسر واژه های ناگفته ،مرا از این بغض رهایی ام ده

خدای من تو مرا قدرت تکلم دادی پس چرا من به هنگام نیاز از آن سکوت می کنم؟!

خدایا شاید تو مرا وادار به سکوت می کنی نمی دانم چه کردم که اینگونه مجازات می شوم

خدایا مرا به خاطر تمام آنچه کردم ببخشای و نگذار از سر اجبار و ترس فرمان بر دیگران شوم خدایا نمی خواهم آتش زور وجودم را بسوزاند

گویی من به مرگ تدریجی محکومم مرگی که هرروز آرزو هایم، رویاهایم و آرمانهایم را نابود می کند

شاید سکوت من از سر ترس باشد یا نه شاید از سر دانایی ولی از سر هرچه هست مرا از آن دور کن دیگر تاب ندارم آری خدای مهربان من نمی توانم خود را به دست فرمان هایی بسپارم که هیچ باوری به آنان ندارم

من با باورهایم زنده ام 

 خدایا مرا یاری کن نگذار سرانجام به گذشته ای تلخ بنگرم  که تنها باور خود را در سینه ام مبحوس کرده ام و آنچه را بدان ایمان نداشتم  انچام داده ام هرچند کاری که کردم درست و باوری که داشتم اشتباه باشد....

 

نویسنده : ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ اثر سهرلب سپهری

نویسنده : ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ نشانی

 

خانه دوست کجاست ؟


در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد  
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد

 
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 
و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟پ

سهراب

نویسنده : ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

 ای کاش آدم ها وقت حرف زدن داشتند حرفی که آمیخته با صدا باشد

ولی انگار همه سکوت را ترجیح می دهند و از هم می گذرند.

این گذری که به راحتی به وقوع می پیوندد زندگی را برای ما دشوار می کند و ما این دشواری را می پذیریم شاید فکر می کنیم زندگی آن را به ما هدیده کرده ولی بی خبر از اینکه ما خود بی اختیار نه با اختیار تمام آن را می آفرینیم و هر روز با سکوت آن را بزرگ می کنیم

آری این خود ما هستیم که زندگی را تلخ کردیم و از آن رنج می بریم رنجی که ما را نه به کمال بلکه به عدمی می کشاند که هیچ خوب نیست

نمی دانم واژه ی سکوت را چه کسی آفرید شاید از جنس آدم بوده ولی به هر حال ما این واژه را هر لحظه می آفرینیم

اصلا چرا آدم ها حرف زدن را بد و سکوت را بهترین می دانند؟! چرا گوش هایمان را استراحت دهیم؟! مگر نه این است که گوش ها برای شنیدن آفریده شده و لب ها برای حرف زدن؟!

نه. بشریت خود را قربانی سکوت می کند و توجیحی برای آن می سازد اصلا از زمان آفرینشش او نیز بی درنگ توجیح و سکوت را آفرید نمی دانم چرا خدا آن را مجازات نکرد چرا که او با آفرینش بیهوده اش هستی را مختل کرد

و چرا ما پیوسته سکوت میکنیم

سکوت ما بعضی را بر آن داشته تا ما را برای اهدافشان به نیستی بکشانند

نمی دانم ولی این سکوت بیانگر حماقت ما نیست!؟!

آری ما به این حماقت محکومیم حماقتی که خود آن را نشانه ی هوش بشریت می دانیم...

نویسنده : ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ماهی...

 

ماهی
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

 

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

 

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

 

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))

 

 

 

نویسنده : ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

 دلم به اندازه ی اقیانوس ها گریه دارد گویی می خواهم در گریه هایم غرق شوم

شاید این گونه بتوان رنج هایم را فراموش کنم نمی دانم ولی هر گاه که قطره ای اشک  می ریزم غصه ای به غصه هایم اضافه می شود

گویی غمی ابدی مرا تا بی نهایت می برد و من بی اختیار با او می روم

و سکوت می کنم

این سکوت من اعتراض نیست بلکه پاسخ مثبتی ست برای غمگین بودن

آری من خود مقصرم

مقصر در رنجی که می برم

سازشی که من هم اکنون در آن غوطه ور هستم مرا در باتلاق نیستی می کشد

سرانجامی که تهی بودن را حکایت می کند

و من هر لحظه با سکوت هایم خود را به آن می رسانم

انگار خود نیز می دانم ولی هر بار به جای فریاد اعتراض فریادی می زنم که با سکوت آمیخته است ولی هیچ کس آن را نمی فهمد

شاید تمام درد هایی که از آن رنج می برم خود با سکوتم آن ها را هستی دادم و این نیستی مرا ندا می دهد

نیستی ای که مرا از درون پوچ می کند و ظاهرم را هم چنان زیبا نگاه می دارد نیستی ای که می توانم بگویم هرگز کسی به آن پی نخواهد برد.....

 

نویسنده : ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ تو بارون که رفتی...

 

تو بارون که رفتی شبم زیر ورو شد

یه بغض شکسته رفیق گلوم شد

تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد

تمام وجودم توی آینه خط خورد

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

دلم غصه داره دلم بی قراره

نه شب عاشقانست نه رویا قشنگه

دلم بی تو خونه دلم بی تو تنگه

یه شب زیر بارون که چشمم به راهه

می بینم که کوچه پر نور ماهه

تو ماهه منی که تو بارون رسیدی

امید منی تو شب نا امیدی

سیاوش قمیشی

 

نویسنده : ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ دنباله خودت نگرد

 

لای برگای کتابا دنبال خودت نگرد

تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد

گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ

زیر آوار نقابا دنبال خودت نگرد

باورش کن منه تازه رو خوده خوده توِ

اون غریبه که بلای جونت شده خوده توِ

صورتت برات نقابه خودتو نشون بده

اون که تن می ده به هر نقابی که مده توِ

گاهی وقتا آینه هم دروغ میگه

گاهی وقتا صورتت مال تو نیست

گاهی حتی توی آینه خودتو اشتباه می گیری با یکی دیگه

 

 

باورش کن منه تازه رو خوده خوده توِ

اون غریبه که بلای جونت شده خوده توِ

صورتت برات نقابه خودتو نشون بده

اون که تن می ده به هر نقابی که مده توِ

 

لای برگای کتابا دنبال خودت نگرد

تو غبارا تو سرابا دنبال خودت نگرد

سیاوش قمیشی

 

نویسنده : ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ‚ خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد می آید
در کوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می کنند
ــ سلام
ــ سلام
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
در آستانه ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه ها
و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست او هیچوقت زنده نبوده ست
در کوچه باد می آید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغ های پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها تمام ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و کنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است
در زیر پا لگد خواهد کرد ؟
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
ستاره های عزیز
ستاره های مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟
ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می آیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم ؟
مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود
و من درآینه می دیدمش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم ؟
تمام لحظه های سعادت می دانستند
که دست های تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
آیا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخواند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن می درند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد
صبور
سنگین
سرگردان
در ساعت چهار در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند
ــ سلام
ــ سلام
ایا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را
بوییده ای ؟...
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...
چه مهربان بودی ای یار ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی می چیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی می چرخیدند
چرا کلان را به صدا گفتند ؟
چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد
این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت
به سوی لحظه ی توحید می رود
و ساعت همیشگیش را
با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند
این کیست این کسی که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمی داند
آغاز بوی ناشتایی میداند
این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد
و در میان جامه های عروسی پوسیده ست
پس آفتاب سر انجام
در یک زمان واحد
بر هر دو قطب نا امید نتابید
تو از طنین کاشی آبی تهی شدی
و من چنان پرم که روی صدایم نماز می خوانند ...
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک
در ایستگاههای وقت های معین
و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت
و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی
آه
چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند
و این صدای سوتهای توقف
در لحظه ای که باید باید باید
مردی به زیر چرخهای زمان له شود
مردی که از کنار درختان خیس میگذرد
من از کجا می آیم؟
به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران میکنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

نویسنده : ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ تولدی دیگر

 

تولدی دیگر

 

زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر میدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست.....

"فروغ"

نویسنده : ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر


+ ...

نویسنده : ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ در این بن بست...

 دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد
دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبی‌ست نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبیست نازنین
و در این بن‌بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی‌ست
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای بر آن نهان باشد
دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای بر آن نهان باشد
روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبی‌ست نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

نویسنده : ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر


+ ...

sokoot sar shar az na gofte hast

نویسنده : ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ کوچه...

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خـاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
سـاعتی بر لب آن جوی نشستم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی:
« از این عشق حذر کن »
« لحظه ای چند بر این آب نظر کن »
« آب آیینه عشق گذران است »
« تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است »
« باش فردا که دلت با دگران است »
« تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن »
با تو گفتم:
« حذر از عشق؟ » « ندانم »
« سفر از پیش تو؟ »
« هرگز نتوانم »
« روز اول که دل من به تمنای تو پر زد »
« چو کبوتر لب بام تو نشستم »
« تو به من سنگ زدی, من, نه رمیدم, نه گسستم »
« باز گفتم : که تو صیادی و من آهوی دشتم »
« تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم »
« حذر از عشق ندانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم, نتوانم . . . »
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم, نه رمیدم
رفت در ظلمت غم,
آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری

نویسنده : ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر


+  

نویسنده : ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ ...

 

 نمی دانم شاید سکوت من دربرابر سختی های تحمیلی زندگی سر آغاز نجوای درون باشد نجوایی که نه تنها با خود بلکه با پروردگار خویش است

 پروردگاری که من آن را در ژرفای درونم پنهان کردم تا او را همیشه احساس کنم

آری او با حرف های آمیخته از سکوتش که من آن را با تمام وجودم می شنوم

مرا آرامش می دهد

شاید خدا نیز با سکوتش با من حرف می زند گویی می داند سکوت من مفهومی بی نهایت دارد

ای کاش سکوت من حرف های مرا به خدا برساند

نمی دانم گویی خدا فکر می کند اگر درد هایی که به سکوت می انجامد را پایان بخشد دیگر من نیز با سکوتم با او حرف نمی زنم و سکوتم را می شکنم

ولی من می خواهم نغمه ای بسرایم از جنس سکوت و آن را به دست باد بسپارم تا آن را تا آسمان ها ببرد جایی که می گویند خدا در آن زندگی می کند

هرچند من این طور نمی نگرم و خدا را از درون احساس می کنم ولی به رسم دیرینه نغمه هایم را به آسمان می فرستم

نغمه هایی که به خدا بگویند هرگز او را فراموش نمی کنم

حتی هنگامی که درد هایم را التیام بخشد......

نویسنده : ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+  

نویسنده : ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ آوای سکوت

 آوای مبهم سکوت

در ذهنم نجوا می کند

گویی از اعماق وجودم

با صدای بی صدایی

کسی مرا فریاد می زند

آری این صدای سکوت است که می شنوی

سکوت تنها واژه ای ست

که به اندازه ی بی نهایت

ایهام دارد

شاید به همین دلیل همه آن را بهترین جایگزین برای حرف هایشان می دانند

 

 

سکوت آوای دل انگیزآفرینش است

 

گوش بسپار به نغمه دل انگیز شکوفایی یک عشق

در لابه لای بوته‌های سبز زندگی

نگاه کن!

جوانه در سکوت می‌روید و گل

در سکوت می‌شکفد...

و گاه این سکوت است

که شور ُعشق و

آرزوهای کسی را

میمیراند

و گاه سرآغازی ست

برای نغمه های مرگ زود هنگام

 

نویسنده : ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+  

 عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم

و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم

و هیچ کس درنمی یابد که عشق همان چیزی است

که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود.

 (جبران خلیل جبران)

نویسنده : ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤


+ معجزه ی خاموش

  

 

طعم خیس انبوه و اتفاق افتاده

 

/یه آه خداحافظ یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا،حسی منو از من برد

 

/یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

 

/یه لحظه فقط یه آه همجنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستری پرپر/

 

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن

 

/یه خاطره با من باش،یه گریه مرورم کن

از گرگر بی رحم این تجربه ی منسوز/پرواز رهایی باش به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستی شهرست و لبالب شو/لحظه آخر لحظه شب عاقبت شب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود/راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو/یه لحظه فقط یه آه همجنس شکفتن شو

از روزن این کنج خاکستری پرپر/مشغول تماشای ویرون شدن من شو

داریوش

 

 

 

 

 

نویسنده : ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٢٤
تگ ها: شعر